عشق مامان پارسا

پارسا یعنی همه پاکیهای دنیا

خوش اومدید به وبلاگ

                     

             پارسا کارت پستالی

سلام دوست عزيز اگر خواستي به ليست دوستان خوب من اضافه شي موقع ارسال نظر آدرس سايت يا وبلاگت رو بنويس تا بتونم لينك كنم

یادداشت هفته دوم و سوم اسفند

سلام به پسرگلم و  همه دوستای خوبمون از این وقفه چند روزه از همه دوستای خوبمون عذرخواهی می کنم. این روزها سرم خیلی شلوغ می شه و جدیداً یه کار دیگه  بهم  دادن که تا حسابی جا بیفتم طول می کشه. توی این چند روزی اتفاق خاصی نیافتاده و همه به خوبی و خوشی روزهامون رو سپری می کنیم. فقط روز جمعه پارسا خوشگله رو همراه عمو و خاله بردیم باغ وحش، چه کیفی می کرد پارسا تا اون روز شیر و ببرو پلنگ واقعی ندیده بود و از دیدن اونا حسابی کیف کرد.البته ناگفته نمونه انقدر این بچه محو تماشای حیونا شده بود که شب توی خواب هم همش با حیونای باغ وحش  بود. امیدوارم بهت امروز و روزهای دیگه خوش بگذره و این...
15 اسفند 1390

برای فرزندم

برای تو می نویسم فرزندم.. اما مهمتر از آنچه می نویسم، مداد است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسر با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام. پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی! صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد ...
14 اسفند 1390

یادداشت روز 9 اسفند

سلام به همه دوستای خوبمون  امروز سه شنبه هست و روز 9 اسفندخدا رو شکر زمستون هم با همه سردیش داره تموم می شه و یواش یواش لباسای زمستونی باید برن توی انباری ها و کمده. این مدت من و پارسا خیلی خسته شدیم و مدام سرکار اومدن ما روحسابی خسته کرده. امیدوارم تعطیلات عید تلافی کنیم این خستگی رو. این روزها پارسا پسر خوبی و مامان رو اذیت نمی کنه، چیزی که مامان رو اذیت می کنه خونه تکونی عیده که نه حوصلش رو داریم نه وقتش رو، شاید بذارم بعد عید نخندین تنبل یعنی همین. امیدوارم پارسای مامان و دوستای خوبمون روز خوبی داشته باشن.  ا ...
9 اسفند 1390

گدای نابینا

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟روزنامه نگار ج...
7 اسفند 1390

یادداشت روز 6 اسفند

به نام خدا، خدایی که همیشه با ماست و همراه ما چه در سختی ها و چه در راحتی ها سلام، سلامی به گرمی آفتاب سوزان تابستون به پارسای گل و دوستای خوبمون تعطیلات آخر هفته همانطور که گفته بودم تولد صنم خانم بود و ما پنجشنبه خونه اونا بودیم. جاتون خالی دوستای کلاس زبان و همکلاسی های صنم اومده بودند همراه با مامانهاشون، حسابی ترکوندن. همشون وسط بودن و خستگی ناپذیر. به پسر ما هم خوش گذشت و حسابی با دخترخانمها رقصید و بازی کرد. روز جمعه هم به زور ساعت 10 از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحانه ساعت 12:30 به زور پدر و پسر رو بردم بیرون و تو نستیم برای عیدمون کفش بخریم و بعدش خریدهای بابا مونده بو...
6 اسفند 1390

کودکان سرطانی

مؤسسه محك سلام دوستان امروز ايميلي براي مامان تارا جون ارسال شده بود در مورد موسسه حمايت از كودكان سرطاني(محك) كه در آن گفته شده اگه نميتوانيم از نظر مالي كمكي به اين موسسه خيريه بكنيم حداقل از طريق اطلاع رساني در مورد موسسه محك تو وبلاگمون يا به هر صورت ديگه اي به ياريشون بشتابيم . حالا خواهش من اينه همه كساني كه اين مطلب رو ميخونن يك پست را تو وبلاگشون به اين كودكان اختصاص دهند تا همه كساني كه توانايي مالي شو دارن در حد توان به اين مؤسسه خيريه كمك بنمايند. www.mahak-charity.org   زندگي بدون اين فرشته ها جهنمه ...
3 اسفند 1390

یادداشت روز 3 اسفند

سلام به پسر گل مامان دیروز که از مهد گرفتمت با عمو رفتیم خونه، توی راه مامان رو کلافه کرده بودی. حالت خوب نبود و هی غر می زدی. خونه هم رسیدیم هی بهونه می آوردی و غرغرهات تمومی نداشت. نمی دونم این ویروس کی می خواد دست از سر تو برداره تا ما هم یه نفس راحتی بکشیم. دم غروب صدای آیفون رو شنیدی و گفتی کیه؟ منهم بهت نگفتم و وقتی عزیز اومد توی خونه ذوق کردی و هی عزیز عزیز می کردی و ولش نمی کردی. ساعت 7 بود که بابایی زنگ زد تا بریم برای صنم دختر عموی جنابعالی که پنجشنبه تولدشه یه چیزی بخریم. بالاخره گشتیم و دیدیم چیزی مناسبتر از میز تحریر نیست چون صنم کلاس دوم ابتدایی و حسابی درس می خونه. با اصرار مامان جفت اونو برای&nb...
3 اسفند 1390

یادداشت روز 2 اسفند

سلام به گل زندگی مامان و دوستای خوبمون  دوستای خوبم ببخشید که این چند روزی اصلاً دل و دماغ مطلب گذاشتن و نوشتن رو نداشتم. پارسا نیم وجبی از روز شنبه صبح بی حال و بود و یه کمی هم تب داشت. اولش فکر کردم سرما خورده، ولی نه آبریزشی داشت و نه سرفه ای . توی مهد هم اومدیم بهتر بود ولی از بعد از ظهر شنبه گرفتاری ما شروع شد و دلپیچه های پارسا و هی دستشویی رفتن... بعد متوجه شدم که روز جمعه که با باباش رفته بود آرایشگاه دستش رو به این ور و اون ور زده و از آرایشگاه که اومدن توی ماشین، آدامس خورد و با اینکه رسیدیم خونه دستاش و شستم ولی ویروسه کار خودش رو کرد و پسر گل ما رو مریض کرد. سه شبه که ما سه تا من و بابایی و پارسا نخوا...
2 اسفند 1390

عشق

پارسا جان عاشق باش ، نه عاشق شخصي معين، فقط عاشق باش. بگذار عشق کيفيت وجود تو باشد، نه فقط رابطه تو با شخصي ديگر ، زيرا هرگاه عشق به رابطه تبديل شود، تنها يک نفر را در بر مي گيرد نه کل عالم را. معامله اي بس خطرناک است برگزيدن يک نفر و مستثني کردن کل عالم، در جايي که کل عالم متعلق به توست و تو متعلق به آن کل،عالم پيوسته عشقش را بر تو جاري مي سازد و پاسخ ندادن به آن ناسپاسي است. عاشق خورشيد باش ، عاشق ماه، ستارگان ، درختان، کوه ها ، انسانها، حيوانها... فقط يک عاشق باش و بگذار کل معشوق تو باشد اين همان چيزيست که تو را ديندار مي کند.آن گاه که هيچ چيز نتواند عشق را محدود سازد، آن گاه که عشق تو بر چيزي متمرکز نيست و فقط حالتي از بودن است، آ...
1 اسفند 1390

یادداشت روز 29 بهمن

سلام به دوستای گلمون امروز یه مقدار مامانی من کسله و می دونم حوصله نوشتن توی وبلاگ منو نداره.  چند روز تعطیلی خبر خاصی نبود و یه روز با عزیز رفتیم خرید و من با جیغهای بنفشم آبروی مامان و عزیز رو توی بازار بردم، بازهم مغازه اسباب بازی فروشی دیدم و هی اینو می خواستم و هی اونو و مامان و عزیز و کلافه کرده بودم. پسر خوبی هستم اصلاً دنبال لباس و کفش و این چیزا نمی رم. فقط و فقط اسباب بازی، بالاخره با ادامه جیغها بالاخره یه تفنگ صاحب شدیم. پنجشنبه هم همش توی خونه بودیم و حسابی بارون می اومد. جمعه که هوا خوب شد با بابایی رفتیم آرایشگاه تا موهامون و برای عید صفا بدیم و به قول خودم قریچ قریچ کنیم. امروز صبح هم که با ما...
29 بهمن 1390