عشق مامان پارسا
عشق مامان پارسا
پارسا یعنی همه پاکیهای دنیا
تاريخ : شنبه 29 بهمن 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : مرتبه

                     

             پارسا کارت پستالی

سلام دوست عزيز اگر خواستي به ليست دوستان خوب من اضافه شي موقع ارسال نظر آدرس سايت يا وبلاگت رو بنويس تا بتونم لينك كنم




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 15 اسفند 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 919 مرتبه

سلام به پسرگلم و  همه دوستای خوبمون

از این وقفه چند روزه از همه دوستای خوبمون عذرخواهی می کنم. این روزها سرم خیلی شلوغ می شه و جدیداً یه کار دیگه  بهم  دادن که تا حسابی جا بیفتم طول می کشه.

توی این چند روزی اتفاق خاصی نیافتاده و همه به خوبی و خوشی روزهامون رو سپری می کنیم. فقط روز جمعه پارسا خوشگله رو همراه عمو و خاله بردیم باغ وحش، چه کیفی می کرد پارسا تا اون روز شیر و ببرو پلنگ واقعی ندیده بود و از دیدن اونا حسابی کیف کرد.البته ناگفته نمونه انقدر این بچه محو تماشای حیونا شده بود که شب توی خواب هم همش با حیونای باغ وحش  بود. امیدوارم بهت امروز و روزهای دیگه خوش بگذره و این چند روزمونده تا عید رو هم به خوبی و خوشی سپری کنیم.ماچ

 

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 834 مرتبه
برای تو می نویسم فرزندم..
اما مهمتر از آنچه می نویسم، مداد است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسر با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام.

پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی!


صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.


صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.


صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.


صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.


و سر انجام

پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
 
"تمام هستیم موفق باشی"



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 9 اسفند 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 824 مرتبه

سلام به همه دوستای خوبمون

 امروز سه شنبه هست و روز 9 اسفندخدا رو شکر زمستون هم با همه سردیش داره تموم می شه و یواش یواش لباسای زمستونی باید برن توی انباری ها و کمده.

این مدت من و پارسا خیلی خسته شدیم و مدام سرکار اومدن ما روحسابی خسته کرده. امیدوارم تعطیلات عید تلافی کنیم این خستگی رو.

این روزها پارسا پسر خوبی و مامان رو اذیت نمی کنه، چیزی که مامان رو اذیت می کنه خونه تکونی عیده که نه حوصلش رو داریم نه وقتش رو، شاید بذارم بعد عیدقهقههنخندین تنبل یعنی همین.

امیدوارم پارسای مامان و دوستای خوبمون روز خوبی داشته باشن.قلب ا




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 7 اسفند 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 796 مرتبه

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم




موضوع :
تاريخ : شنبه 6 اسفند 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 827 مرتبه

به نام خدا، خدایی که همیشه با ماست و همراه ما چه در سختی ها و چه در راحتی ها

سلام، سلامی به گرمی آفتاب سوزان تابستون به پارسای گل و دوستای خوبمون

تعطیلات آخر هفته همانطور که گفته بودم تولد صنم خانم بود و ما پنجشنبه خونه اونا بودیم. جاتون خالی دوستای کلاس زبان و همکلاسی های صنم اومده بودند همراه با مامانهاشون، حسابی ترکوندن. همشون وسط بودن و خستگی ناپذیر. به پسر ما هم خوش گذشت و حسابی با دخترخانمها رقصید و بازی کرد.

روز جمعه هم به زور ساعت 10 از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحانه ساعت 12:30 به زور پدر و پسر رو بردم بیرون و تو نستیم برای عیدمون کفش بخریم و بعدش خریدهای بابا مونده بود که رفتیم همه رو خریدیم. تقریباً روز خوبی بود، به قول ...( خانمها خرید برن شارژ می شن). بعدش اومدیم خونه و کار خاصی انجام ندادیم. شب شد و ما هم طبق معمول همیشه ساعت 9 خوابیدیم.

دیشب رو پسر مامان خوب خوابید و صبح هم خودش بیدار شد و اومدیم سرکار. توی ماشین  نیم وجبی خوابید و توپ کوچولوش که دیروز بابایی خریده بود از دستش افتاد و بعد از بیدار شدن فهمید که توپ نیست و ماشین رو گذاشت رو سرش، که یکی از همکارا گفت افتاده وسط ماشین، توپ رو گرفتیم و رفتیم مهد، پارسا رو گذاشتم و اومدم سرکار.

روز خوبی داشته باشی نیم وجبی

پارسا داره می ره خریدتولد صنمتولد صنمتولد صنمتولدتولد

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 اسفند 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 791 مرتبه

مؤسسه محك

سلام دوستان امروز ايميلي براي مامان تارا جون ارسال شده بود در مورد موسسه حمايت از كودكان سرطاني(محك) كه در آن گفته شده اگه نميتوانيم از نظر مالي كمكي به اين موسسه خيريه بكنيم حداقل از طريق اطلاع رساني در مورد موسسه محك تو وبلاگمون يا به هر صورت ديگه اي به ياريشون بشتابيم.

حالا خواهش من اينه همه كساني كه اين مطلب رو ميخونن يك پست را تو وبلاگشون به اين كودكان اختصاص دهند تا همه كساني كه توانايي مالي شو دارن در حد توان به اين مؤسسه خيريه كمك بنمايند.

www.mahak-charity.org

 

زندگي بدون اين فرشته ها جهنمه




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 اسفند 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 759 مرتبه

سلام به پسر گل مامان

دیروز که از مهد گرفتمت با عمو رفتیم خونه، توی راه مامان رو کلافه کرده بودی. کلافهحالت خوب نبود و هی غر می زدی. خونه هم رسیدیم هی بهونه می آوردی و غرغرهات تمومی نداشت. نمی دونم این ویروس کی می خواد دست از سر تو برداره تا ما هم یه نفس راحتی بکشیم.

دم غروب صدای آیفون رو شنیدی و گفتی کیه؟ منهم بهت نگفتم و وقتی عزیز اومد توی خونه ذوق کردی و هی عزیز عزیز می کردی و ولش نمی کردی. خنده

ساعت 7 بود که بابایی زنگ زد تا بریم برای صنم دختر عموی جنابعالی که پنجشنبه تولدشه یه چیزی بخریم. بالاخره گشتیم و دیدیم چیزی مناسبتر از میز تحریر نیست چون صنم کلاس دوم ابتدایی و حسابی درس می خونه. با اصرار مامان جفت اونو برای جنابعالی هم خریدیم تا راحت روی صندلی بشینی و روی میزت نقاشی بکشی و به قول معروف از الان یاد بگیری.

بعدش اومدیم خونه و شام خوردیم و ساعت 10 رفتیم بخوابیم. ولی نیم وجبی مگه گذاشتی بخوابیم. خدا رو شکر تبت بهتر بود ولی تا صبح غر غر می کردی و هی خودت رو به این رو واون ور تخت می کوبیدی. نمی دونم چت بود. سوال

بالاخره با نخوابیدن دیشب رو هم صبح کردیم و با سر درد اومدیم سرکار خمیازهو جنابعالی همچین خوابیده بودی که فکر کنم چند ساعتی راحت بخوابی.

درسته فندوق مامان خیلی اذیتم می کنی ولی خیلی دوست دارم به قول خودت اندازه آسمونها




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 2 اسفند 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 766 مرتبه

سلام به گل زندگی مامان و دوستای خوبمون 

دوستای خوبم ببخشید که این چند روزی اصلاً دل و دماغ مطلب گذاشتن و نوشتن رو نداشتم. پارسا نیم وجبی از روز شنبه صبح بی حال و بود و یه کمی هم تب داشت. اولش فکر کردم سرما خورده، ولی نه آبریزشی داشت و نه سرفه ای . توی مهد هم اومدیم بهتر بود ولی از بعد از ظهر شنبه گرفتاری ما شروع شد و دلپیچه های پارسا و هی دستشویی رفتن...

بعد متوجه شدم که روز جمعه که با باباش رفته بود آرایشگاه دستش رو به این ور و اون ور زده و از آرایشگاه که اومدن توی ماشین، آدامس خورد و با اینکه رسیدیم خونه دستاش و شستم ولی ویروسه کار خودش رو کرد و پسر گل ما رو مریض کرد.

سه شبه که ما سه تا من و بابایی و پارسا نخوابیدیم، پارسا از تب و درد و من و بابایی از پاشویه کردن و مواظبت از نیم وجبی.

خلاصه بچه که مریض می شه توی خونه همه رو گرفتار می کنه.

امروز صبح حالش یه کم بهتر بود ولی همچنان بی حوصله،  خدا عزیز و برامون نگه داره امروز دوباره می آد خونه ما و پارسا فردا توی خونه می مونه تا یه کم استراحت کنه و تا شنبه حالش خوب خوب خوب بشه.

پارسا می دونی عاشقتم.قلب




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 1 اسفند 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 801 مرتبه

پارسا جان عاشق باش ، نه عاشق شخصي معين، فقط عاشق باش. بگذار عشق کيفيت وجود تو باشد، نه فقط رابطه تو با شخصي ديگر ، زيرا هرگاه عشق به رابطه تبديل شود، تنها يک نفر را در بر مي گيرد نه کل عالم را.
معامله اي بس خطرناک است برگزيدن يک نفر و مستثني کردن کل عالم، در جايي که کل عالم متعلق به توست و تو متعلق به آن کل،عالم پيوسته عشقش را بر تو جاري مي سازد و پاسخ ندادن به آن ناسپاسي است. عاشق خورشيد باش ، عاشق ماه، ستارگان ، درختان، کوه ها ، انسانها، حيوانها... فقط يک عاشق باش و بگذار کل معشوق تو باشد اين همان چيزيست که تو را ديندار مي کند.آن گاه که هيچ چيز نتواند عشق را محدود سازد، آن گاه که عشق تو بر چيزي متمرکز نيست و فقط حالتي از بودن است، آن گاه عشق عبادت است، مراقبه است و آنگاه عشق رهايي بخش است...

پسر گلم  امروز اصلاً حس نوشتن ندارم. از شنبه تو مریض شدی و دو شبه تب داری و مامانی هم حسابی خسته و بی حوصلهناراحت




موضوع :
تاريخ : شنبه 29 بهمن 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 828 مرتبه

سلام به دوستای گلمون

امروز یه مقدار مامانی من کسله و می دونم حوصله نوشتن توی وبلاگ منو نداره.

 چند روز تعطیلی خبر خاصی نبود و یه روز با عزیز رفتیم خرید و من با جیغهای بنفشم آبروی مامان و عزیز رو توی بازار بردم، بازهم مغازه اسباب بازی فروشی دیدم و هی اینو می خواستم و هی اونو و مامان و عزیز و کلافه کرده بودم. پسر خوبی هستم اصلاً دنبال لباس و کفش و این چیزا نمی رم. فقط و فقط اسباب بازی، بالاخره با ادامه جیغها بالاخره یه تفنگ صاحب شدیم.

پنجشنبه هم همش توی خونه بودیم و حسابی بارون می اومد. جمعه که هوا خوب شد با بابایی رفتیم آرایشگاه تا موهامون و برای عید صفا بدیم و به قول خودم قریچ قریچ کنیم.

امروز صبح هم که با مامانی اومدیم مهد و رفتیم سراغ بازی با دوستامون.بای بای




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 بهمن 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 847 مرتبه

اینهم یه عکس پارسا توی تولد بچه های بهمنی مهد

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 بهمن 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 717 مرتبه

سلام به گل زندگی مامان 

دیروز وقتی اومدم دنبالت توی دفترت خاله نوشته بود که تولد داشتین و حسابی کیک تولد خوردین، نوش جونت. اومدنی هم یه سیب سبز و یه بادکنک خاله بهت داده بود که تو کیف می کردی و هی می گفتی، خاله گفت یادم رفت به آبتین بادکنک ندادم. توی خونه هم همش می گفتی آبتین می خواد بره کلاس بزرگترها و چشمات پر اشک می شد، پرسیدم چرا می خواد بره گفتی آبتین گفته من بزرگ شدم و باید برم کلاس بزرگترها. بعدش بهت گفتم اگه برین کلاس بزرگترها با هم می رین مامانی.

خلاصه یه کم کارتون و یه کم بازی ساعت شد 9:30 که رفتیم خوابیدیم.

صبح که بیدارت کردم پسر خوبی بودی ولی خوابت می اومد، بالاخره آماده شدیم که بریم سرکار. توی مهد هم که رسیدیم خاله مژگان اومده بود و تحویلت دادم و اومدم سرکار چون بعدش هم باید می رفتم وزارت علوم و عجله داشتم. قربون پسر مهربون خودم برم .

اینهم  عکس دایناسور پارسا

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 24 بهمن 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 836 مرتبه

سلام به همه 

دیروز وقتی رفتم پارسا رو از مهد یبارم دیدم عکس بچه ها که توی مهد براشون گرفته بودند آماده شده منم عکسهای پارسا رو  گرفتم. پارسا وقتی خودش دید کلی بچم ذوق کرد و هی می گفت شب به بابایی هم نشون بدیم. بعدش من و پارسا با سرویس رفتیم خونه، همش با ماشین عمو می ریم بد عادت شدیم  و دیروز یه ذره سختم بود ولی خدا رو شکر با اینکه ترافیک بود پسر گلی اذیتم نکرد و ساعت 4:30 رسیدیم خونه. بعدش هم تماشای کارتون و بازی.

نیم وجبی مامان امروز صبح که بیدار شدی دوباره غرغرات شروع شد و با اینکه شب فقط نیم ساعت دیرتر خوابیده بودی ولی سیر خواب نشدی. بالاخره انقدر غر زدی تا مامانی راضی شد دایناسورت رو بیاری مهد. توی راه پسر خوبی بودی و رسیدیم مهد چون خاله الناز گفته بود حیوون وحشی مهد نیارین دایناسور رو پشتت قایم کرده بودی و مامانی زودتر به خاله گفت تا خاله چیزی بهت نگه.

اینهم عکسهای گل پسر من

 

پسر اسکی بازپارسا خوش تیپه

پارسا با آدم برفی

دوست دارم عسلمماچ 

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 23 بهمن 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 782 مرتبه

 در یك  شهربازی پسركی سیاهپوست به مرد بادكنك فروشی نگاه می كرد كه از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادكنك  فروش یك بادكنك قرمز را رها كرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود كرد . سپس بادكنك آبی و همینطور یك بادكنك زرد و بعد ازآن یك بادكنك سفید را رها كرد . بادكنك ها سبكبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرك سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یك بادكنك سیاه خیره شده بود تا این كه پس از لحظاتی پرسید : آقا! اگر بادكنك سیاه را رها می كردید بالاتر می رفت ؟ مرد بادكنك فروش لبخندی به روی پسرك زد و با دندان نخی را كه بادكنك سیاه را نگه داشته بود برید و بادكنك به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چیزی كه سبب اوج گرفتن بادكنك می شود رنگ آن نیست بلكه چیزی است كه در درون خود بادكنك قرار دارد .


عزیزم رنگ ها ... تفاوت ها ... مهم نیستند...  مهم درون آدمه ، چیزی كه در درون آدم ها است تعیین كننده مرتبه و جایگاهشونه و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشه.




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 23 بهمن 1390 | نویسنده : مامان
بازدید : 824 مرتبه

سلام به پسر گل و دوستای خوبمون

هفته ای که گذشت هفته خوبی بود. از چهارشنبش بگیر که عزیز خونه ما بود و پارسا در خانه، پنج شنبه هم قرار بود با خاله بریم بازار بزرگ ولی با پارسا نمی شد. قرار شد عزیز پارسا رو نگهداره تا مامان و خاله برن بازار. وای وای وای بازار چقدر شلوغ بود خوب شد پارسا رو نبردیم.لبخند 

توی بازار  نیم وجبی هی زنگ می زد به من زنگ بزنو می گفت برام دایناسور بخرین. بالاخره بعد از اینکه یه کمی خرید کردیم رفتیم اسباب بازی فروشی و خاله زحمت کشید دایناسورو خرید. امان از دست این خاله ها که بچه رو لوس می کنن. قهقههدستش درد نکنه. بعدش با عجله اومدیم خونه و ساعت 2:30 رسیدیم خونه. البته بگم عزیز اولتیماتوم داده بود که ساعت 12 خونه باشین، ولی مگه می شه، چند ماهی بود که بازار نرفته بودیم و کلی خرید داشتیم. البته بگم پولهامون هم تموم شد که اومدیم و سری بعدی خرید موکول شد به پنجشنبه بعد.

رسیدیم خونه زود نهار رو خوردیم و با مترو رفتیم کرج خونه نلیسا گله

جمعه عزیز نذری داشت و خاله اینا رو هم برای نهار دعوت کردیم. ساعت 6 رسیدیم کرج و نلیسا خانم هنوز خواب بود و پارسا هی به ما می گفت هیس نلیسا خوابه. جاتون خالی خوش گذشت و نذری عزیز هم خیلی خوشمزه شده بود. بعد نهار برگشتیم تهران البته نه خونه بلکه خونه خاله. چون بابا و عمو قلیون به سرشون زده بود و قلیون نمی کشیدن می مردن.قهقهه ساعت 12 شب رفتیم خونه و هممون افتادیم(خوابیدیم).

صبح که بیدار شدیم پارسا با بابایی رفت حموم و مثل گل شد  و بعد نهار هم رفتیم خونه صنم و حسابی بازی بازی.

امروز صبح نیم وجبی به زور از خواب بیدار شد، غر غرو شروع کرد که مهد نمی رم ولی بعدش خودش خودشو آروم کرد که بچه ها باید مهد برن تا مامان و بابا برن سرکار.خدا رو شکر که توی راه اذیتم نکرد و به خوشی رسیدیم مهد و مامانی هم اومد سرکار.

به امید دیدار گل پسر من. زبانکده محصلتقدیم به همه دوستان ریحانه جون




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 گل
بازديدهاي امروز : 4 گل
بازديدهاي ديروز : 59 گل
بازدید هفته قبل : 4 گل
كل بازديدها : 113071 گل

كدهای جاوا وبلاگ




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس